از دوستان عزیزی که این وبلاگ را از سر محبت و همراهی لینک کرده بودند خواهش می کنم آن را دوباره به آدرس جدید لینک کنند.
قرار بود تاریکی زندان معنای آفتاب و نور را از من بگیرد ، اما در زندان من روئیدن بنفشه را در تاریکی و سکوت به نظاره نشستم.
قرار بود زندان مفهوم زمان و ارزش آن را در ذهنم به فراموشی بسپرد ، اما من با لحظه ها در بیرون از زندان زندگی کرده ام وخود را دوباره به د نیا آورده ام برای انتخاب راهی نو.
و من نیز مانند زندانیانِ پیش از خود تحقیرها ، توهینها و آزارها را ذره ذره ، با همه وجود به جان خریدم تا شاید آخرین نفر باشم از نسل رنج کشیدگانی که تاریکی زندان را به شوق دیدار سحر در دلشان زنده نگه داشته بودند.
اما روزی “محاربم ” خواندند ، می پنداشتند به جنگ “خدا”یشان رفته ام و طناب عدالتشان را بافتند تا سحرگاهی به زندگیم خاتمه دهند و از آن روز ناخواسته در انتظار اجرای حکم میباشم. اما امروزکه قرار است زندگی را ازمن بگیرند با “عشق به همنوعانم” تصمیم گرفته ام اعضای بدنم را به بیمارانی که مرگ من میتواند به آنها زندگی ببخشد هدیه کنم و قلبم را با همه ی” عشق ومهری” که در آن است به کودکی هدیه نمایم . فرقی نمیکند که کجا باشد بر ساحل کارون یا دامنه سبلان یا در حاشیه ی کویر شرق و یا کودکی که طلوع خورشید را از زاگرس به نظاره می نشیند ، فقط قلب یاغی و بیقرارم در سینه کودکی بتپد که یاغی تر از من آرزوهای کودکیش را شب ها با ماه وستاره در میان بگذارد و آنها را چون شاهدی بگیرد تا در بزرگسالی به رویاهای کودکی اش خیانت نکند ، قلبم در سینه کسی بتپد که بیقرار کودکانی باشد که شب سر گرسنه بر بالین نهاده اند و یاد “حامد ” دانش آموز شانزده ساله شهر من را در قلبم زنده نگهدارد که نوشت ؛ “کوچکترین آرزویم هم در این زندگی برآورده نمیشود ” وخود را حلق آویزکرد.
بگذارید قلبم در سینه کسی بتپد مهم نیست با چه زبانی صحبت کند یا رنگ پوستش چه باشد فقط کودک کارگری باشد تا زبری دستان پینه بسته پدرش ، شراره ی طغیانی دوباره در برابر نابرابریها را در قلبم زنده نگهدارد.
قلبم در سینه کودکی بتپد تا فردایی نه چندان دورمعلم روستایی کوچک شود وهر روز صبح بچه ها با لبخندی زیبا به پیشوازش بیایند واو را شریک همه ی شادی ها وبازیهای خود بنمایند شاید ان زمان کودکان طعم فقر وگرسنگی را ندانند ودر دنیای آنها واژه های “زندان ، شکنجه ، ستم ونابرابری” معنای نداشته باشد.
بگذارید قلبم در گوشه ای از این جهان پهناورتان بتپد فقط مواظبش باشید قلب انسانیست که ناگفته های بسیاری از مردم وسرزمینش را به همراه دارد از مردمی که تاریخشان سراسر رنج واندوه ودرد بوده است.
بگذارید قلبم در سینه ی کودکی بتپبد تا صبحگاهی از گلویی با زبان مادریم فریاد برارم :
“من ده مه وی ببمه باییه
خوشه ویستی مروف به رم
بو گشت سوچی ئه م دنیاییه “
معنی شعر: می خواهم نسیمی شوم و”پیام عشق به انسانها” را به همه جای این زمین پهناور ببرم.
فرزاد کمانگر
فعالان حقوق بشر در ایران
بند بیماران عفونی ، زندان رجایی شهر کرج
مورخ 8/10/87
تاریخ نگارش؛ 2/10/87 بند امنیتی ۲۰۹ اوین»
محمود درویش؛ شاعر خلق فلسطین
" من اما تبعیدی هستم.
با چشمان تان مرا مهر و موم کنید.
مرا هر کجا هستید ببرید
مرا هر کجا هستید ببرید.
رنگ چهره را به من باز پس دهید
و حرارت تن را
نور قلب و چشم را؛
نمک نان و وزن شعر را،
طعم زمین ..... سرزمین مادری را.
با چشمان تان مرا محافظت کنید.
مانند عتیقه ای از عمارت اندوه مرا برگیرید.
مرا برگیرید چونان چامه ای از مصیبت من؛
مانند عروسکی، خشتی از خانه ای
بدین سان فرزندان مان بازگشتن را به خاطر خواهند آورد."
ادامه مطلب
" ما مي گوييم آزادی ما را سلب نکنيد و حقوق شهروندی ما را طبق قانون به ما بدهيد. ما مي خواهيم با حرمت و کرامت زندگی کنيم، زندگی ذلت بار برای ما ناگوار است و هر کس آن را مي خواهد ما به او تقديم مي کنيم."
مولوی عبدالحمید زاهدان نماز عید فطر امسال
" وقتی ایشان یک زمانی می خواستند بروند صبح ها به کوه، ماشین همراهشان می بایست ساعت 3 صبح که هیج ماشینی در خیابان نیست پشت چراغ قرمز بایستد... اگر آقا بفهمند چراغی را بیش از حد قرمز نگه داشته ایم تا ایشان عبور کنند تنبیه ما حتمی است... یک بار حضرت آقا تشریف برده بودند مازندران و به ایشان گزارش رسیده بود که ماموران من در آن سفر برای عبور ایشان با مردم بد برخورد کرده اند و آنها را هل داده اند و خلاصه مردم را آزار داده بودند. بعد از پایان سفر از دفترایشان مرا احضار کردند، سازمان قضایی و بعد به قید ضمانت آزاد شدم."
سردار رویانیان فرمانده پلیس راهنمایی و رانندگی ناجا 1 آبان 1387
"ما از حاكميت ايران چيزى جز اين نمى خواهيم كه ما را شهروند اين كشور بداند... سني ها نمى توانند از عقايد و مذهب خويش دفاع كنند... من خود در كردستان فقط به اين جرم روانه زندان شدم كه مذهبم را تبليغ كردم ... مردم سنى مذهب در تهران پايتخت ايران بيش از نيم ميليون نفرند كه آنان از آغاز اين انقلاب تاكنون حتى نتوانسته اند يك مسجد را براى برگزارى شعائر خويش برپا کنند...عقل و دين به ما اين اجازه را مى دهند كه براى به دست آوردن حقوق مذهبى و ملى و به خاطر پاسدارى از هويت خويش در صورت بسته شدن همه راهها به جنگ و مبارزه به عنوان آخرين چاره روى آوريم...
ما چيزى جز اين نمى خواهيم كه به ما اجازه دهند زندگى سياسى آزادى را در سايه وجود دولتهايى سياسى داشته باشيم. در آن صورت خواهيد ديد كه اسلحه را به كنارى نهاده به زندگى سالم، آزاد و پاك سياسى روى مى آوريم."
عبدالمالک ریگی رهبر گروه شورشی جندالله 3 آبان 1387
...فرایند "به چه اندیشی معکوس" در ساختار سلطه مانند عنکبوتی ست که آرام آرام گرد واقعیات پیشتر ساخته شده تار می تند و به تثبیت آنها کمک می کند. مردم می توانند در برابر هجمه آشکار رسانه ها مقاومت کنند و به باز خوانی پیام آنها بپردازند و یا حتی همانگونه که استوارت هال می گوید به جای " بازخوانی رهنمون شده" به "بازخوانی جایگزین" بپردازند اما نمی توانند مسیر بازسازی سلطه و تثبیت آن را سد کنند.
ادامه مطلب
پائیز 1379 اولین هم اتاقی من حسین حیدری بود. ما دانشجویانی شهرستانی بودیم که دست ناپیدایی کنار هم چیده بودمان. گرچه از آنچه در ایران می گذرد بی خبر نبودیم اما درک روشن و درستی از حوادث نداشتیم. آمده بودیم تا چیزی بخوانیم و بدانیم چه می گذرد در این ملک. جریده زرین 79 آن روزها هنوز سر و سامان درستی نداشت. حسین هم یکی از ما بود که هنوز به ژرفای نفی فرهنگی هویت خود پی نبرده بود. زمان می خواست تا بدانیم چه ها می گذرد بر ما. حسین آن روزها شعر حیدر بابای شهریار را برای من روی کاغذی نوشته بود و از پیشرفت من در خوانش صحیح آن خوشحال بود. هر چند نتوانستم بیشتر از یک بند آن را حفظ کنم اما هنوز شیرینی آن در وجودم مانده است. ما چهار سال کنار هم بودیم و در غم و شادی هم مثل همه 79 هی ها شریک بودیم. حسین هر چند چندان سر به کار ما در نشر هومان فرو نیاورده بود اما همه جا و همه وقت کنارمان بود. امین و بهنام و صادق و احسان و مجتبی و توحید و جولان و ...دل در کار داشتند و بسیار هم هزینه پرداختند؛ حسین اما دیگر بود. آنها که نمی دانستند فکر می کردند که گوشه ای از دور دست بر آتش ما دارد. و حقیقت این نبود. حسین با شعور و شرف ویژه خود می دانست درد راستینش چیست. او از چیزی رنج می برد که ما فارس ها درک نمی کردیم. درک نمی کردیم نفی یک فرهنگ و زبان یعنی چه. سال 1384 در ارومیه که با هم رفته بودیم دیدم که حسین چگونه از مردمی که برای خودشیرینی ترکی صحبت نمی کردند خشمگین می شد. و من بعد از چند سال که حسین را ندیدم وقتی شنیدم دستگیر شده است دانستم هنوز آن شعور و شرف ویژه در او جریان دارد. شعور و شرفی که زاده با هم بودن مان بود. ما 79 هی ها.
مجتبی گفت تا عید فطر آزاد می شود. باشد تا همه آزاد شویم.
"متاسفانه از برخي گوشه و كنار كشور شنيده ميشود كه گروهي به جاي توسل به انبياي الاهي و مباني ديني به خرافه پرستي روي آوردهاند." ناصر مکارم شیرازی 19 شهریور1387
"مراجع تقليد و عالمان دينى مدافعان اسلام، نظام و مردم هستند و به همين دليل عدّه اى به دنبال خانه نشين كردن آنان هستند، اما آنان اين آرزو را به گور خواهند برد." ناصر مکارم شیرازی 20 شهریور 1387
این نخستین بار نیست که فریاد علمای شیعه در اعلان خطر نسبت به آنچه خرافه پرستی خوانده می شود به گوش می رسد. در حقیقت تاریخ تشیع مملو از چنین فریادهاست. از یک سو مدعیان و آورندگان اندیشه های دینی نو و در دیگر سو هواداران اندیشه های کهن. پیش از ظهور صفویه و یکپارچگی مذهبی در ایران شکل غالب قیام های مردمی ملهم از اندیشه های اعتراضی دو مذهب زرتشتی و تشیع ایرانی بود. بیداد حکومت های عربی و دست نشاندگانشان زمینه ساز شورش های بسیاری شد که در همان قدم اول اندیشه اعتراضی برای نفوذ و گسترش در دل توده ها و فراهم نمودن نبردافزاری نو مجبور شد جامه آئینی نو به تن کند. پس زدن سلطه سیاسی و اقتصادی اندیشه حاکم نیازمند آفریدن شکلی نو از فرهنگ و واژگان دینی ونشان دادن سیستم اجتماعی نو بود. از این رو پیشوایان شورش ها هر کدام نوید دهنده شکل عادلانه تر و انسانی تری از قدرت بودند. قدرتی که هنوز فرصت نیافته بود تا زمینه ساز پدید آمدن آنتی تز خود شود.
ادامه مطلب
باگات سینگ
شورشگری شایان
پیشکش 79 هی ها
اشاره: این متن که توسط "کی.ان پانیکار" استاد پیشین تاریخ "دانشگاه جواهر لعل نهرو" نگاشته شده است در مجله "فرانت لاین" در نوامبر 2007 به چاپ رسیده است. "باگات سینگ" از مبارزین بنام تاریخ استقلال هند است که سال 1931 توسط حاکم انگلیسی پنجاب به دار آویخته شد. وی مارکسیستی بود که "مهاتما گاندی" به شدت با راه و روشش مخالف بود وهمین سبب شد تا هوادارانش هنوز پس از نزدیک 80 سال گاندی را مسئول مرگ او و رفقایش بدانند.
ترکیب "شورشگری شایان" را ازاحمد کسروی وام گرفته ام که در وصف "حیدرخان عمواغلی" گفته است. وقتی این متن را ترجمه می کردم تصویرآفرینی های کسروی از حیدرخان در تاریخ مشروطه در نظرم پیدا شد.
باگات سینگ وقتی در زندان بود و سرانجام را می دانست درنامه ای به حاکم پنجاب آخرین آرزویش را نوشت؛
ادامه مطلب
نویسنده: محمدعلی رمضانی
"گربه گهش را زير خاك پنهان ميكند و انسان پستيها و رذالتهايش را زير شرافت."
زاهاريا استانكو
آري گذشت و قرباني را گرفتند چرا كه آتش شهوتي را كه بايد مينشاند، ننشانده بود. آري قرباني را گرفتند تا نشاني باشد بر استواري پدر سالاري، نظامي كه در آن ميتواني زن را به تملك بگيري، نظامي كه در آن براي زن بهتر اين است كه مردي او نبيند ولو يك لحظه. نظامي كه در آن اصل شهوت مرد است و نه فقط حكومت مرد. نظامي كه نه صرفا دائر مدار قدرت مردان كه دائر مدار اميال مردان، غرائز مردان، مصالح مردان، شهوات مردان و .....
ادامه مطلب
در قدرت ها ، بر قدرت ها
اشاره:
این مطلب ابتدا قرار بود در دو بخش نگاشته شود. بخش نظری و بخش انضمامی. اما به دلیل فاصله زمانی که بین دو بخش افتاد تنها بخش نظری پرورانده شد و بخش انضمامی به قلم در نیامد.
در حقیقت بخش انضمامی بر این مسئله متمرکز شده بود که کدامین نیروهای اجتماعی و سیاسی در ایران معاصر با پس زمینه تاریخی سبب به قدرت رسیدن احمدی نژاد شدند؟ وی از خلال چه روابطی پدیدار شد؟ "نیروهای در قدرت " در آستانه شیفت تاریخی خود وی را به قدرت رساندند یا" نیروهای بر قدرت " کارگزار این امر شدند؟ چه نیروهایی اکنون از وی حمایت می کنند و چه نیروهایی مقدمات سقوط دولت وی را فراهم خواهند آورد؟ آیا در دورنمای سیاسی و اجتماعی ایران امکان پدید آمدن شرایطی مشابه وجود دارد؟ نقش نیروی بازار و نیروهای نظامی تا چه حد دربرار یا درکنار روحانیت قرار دارد؟ طبقه متوسط با کدامین نیروها مهار شده است؟ آیا طبقه کارگر قادر به انجام نقش اجتماعی و سیاسی خود هست؟
ادامه مطلب
زمستان های بی نام
بهاری دیگر آمده است
آری
اما برای آن زمستان ها که گذشت
نامی نیست
نامی نیست.
"احمد شاملو"
ماهی سرخ تنگ بلور نوروزی، آرام درون زلال آب می چرخد. سبزه ها قد کشیده اند و با نوازش دستهای بهار به رقصی خوش و موزون، آهنگ پیدایش فصلی نو را زمزمه می کنند. پژواک سایش بالهای ابریشمی آفتاب بر تن روزگار خسته از ددمنشی بوران و سرما، در همهمه آوازها و نغمه ها، طناز می شود. خورشید می شود. چمن خیس سرما خورده زمین، به لمس سرانگشتان نارگون آفتاب بیدار می شود و پاک و سرود خوان، همنشین سپیدی کبوترها، آواز سر می دهد، بهار با جامه هزار نقش خوش آب و رنگ خویش در رسیده است و کبودی پوک خشک مغز زمستان به پایان.
اما چگونه می توان در هجوم شادی آفرین صد هزار بانگ و فریاد، صدای هق هق محزون زنی را از گوشه کوچک تنهایی اش شنید؟ زنی که فرزندش به زندان در است. مادری که قاب نمناک عکس هزار بار بوسیده و گرد گرفته پسرش را در کنج خالی سفره هفت سین به یادگار سال پیش نشانده است و بغض فرو می برد تا خاطری مکدر نشود.
بهار آمده است اما هنوز زمستان نحس این سالها به پایان نیامده است. تا کی به پایان رسد، دوره می کنیم شب را و روز را
هنوز را.
نوروزتان خوش باد!
پرچمی دیگر (2)
ادامه مطلب
پرچمی دیگر (1)
" بازگشت به خمینی ها " عنوان آخرین مقاله محمد قوچانی بود که درآخرین شماره هفته نامه شهروند امروز(هفته اول اسفند) به چاپ رسید. وی دراین نوشته جدا ازاشتباهات فاحشی که درمورد وضعیت سیاسی دو کشورهند و پاکستان مرتکب شده بود دامنه این اشتباه را تا تئوری پردازی درمورد وضعیت ایران کشانده بود و سرخوش از کشف راهبردی جدید درمسیر دموکراسی خواهی مردم ایران به همه اصلاح طلبان توصیه کرده بود به آقازاده ها بازگردند، البته با ذکر این قید که آقازاده ها جمهوری خواه باشند!
ادامه مطلب
بازتولید نظام سلطه در ایران
بر مبنای آرای پیر بوردیو
برای ما که تجربه زیستن در جامعه ایران را داریم مفاهیم سلطه و برتری چندان غریبه نیستند. درحقیقت جان مایه نظام جمهوری اسلامی چیزی جز سلطه ی بی چون و چرا در همه ی اجزای زندگی مردم نیست.سلطه ای که دم به دم، هر روز وهر ساعت در خلال زندگی روزمره تولید و بازتولید می شود و تار وپود ذهن و ضمیر توده ی مردم را درهم می تند.
ادامه مطلب
انسان ماه بهمن
بهمن چه ماه عجیبی ست!
هفته پیش جرج حبش؛از رهبران چپ گرای خلق فلسطین؛ درگذشت.کسی که سالها برای رهایی مردمش ایستاد و نبرد کرد.چه با شکوه و شورآفرین است هنگامی که انسان قلم در دست می گیرد تا در ستایش سترگ انسان هایی؛آنچنان بشکوه؛ نگارگری کند.انسان هایی که به قول امیلیانو زاپاتا بر روی پاهایشان ایستاده مردند تا ننگ زندگی بر روی زانوان را نپذیرند!
ادامه مطلب
اپئوش آمده است
هدیه به دوستان دانشجوی در بند
شب که برآمد و خورشید در نشست،اپئوش قهقهه زد و با صد هزار شیطان و دو چندان سوار سیاه پوش، از شیب البرز کوه فرود آمد و بی هیچ هراسی از نعره تندرهای وحشی،در دامن کوه خیمه زد.
تند و پیچاپیچ،موج باران با شب می آمیخت و می بارید.بر دشتهای خشک،برکوهستان و بر قله های در ابرها سر فرو برده،بر شهرها و روستاها و خانه ها،بر اپئوش و بر ردای خیس و بلندش.
دست بر افراشت و همهمه ها را فرو خوابانید.
ادامه مطلب



