تبليغاتX
گفتنی ها کم نیست
نوشته های محسن فاتحی

 

پائیز 1379 اولین هم اتاقی من حسین حیدری بود. ما دانشجویانی شهرستانی بودیم که دست ناپیدایی کنار هم چیده بودمان. گرچه از آنچه در ایران می گذرد بی خبر نبودیم اما درک روشن و درستی از حوادث نداشتیم. آمده بودیم تا چیزی بخوانیم و بدانیم چه می گذرد در این ملک. جریده زرین 79 آن روزها هنوز سر و سامان درستی نداشت. حسین هم یکی از ما بود که هنوز به ژرفای نفی فرهنگی هویت خود پی نبرده بود. زمان می خواست تا بدانیم چه ها می گذرد بر ما. حسین آن روزها شعر حیدر بابای شهریار را برای من روی کاغذی نوشته بود و از پیشرفت من در خوانش صحیح آن خوشحال بود. هر چند نتوانستم بیشتر از یک بند آن را حفظ کنم اما هنوز شیرینی آن در وجودم مانده است. ما چهار سال کنار هم بودیم و در غم و شادی هم مثل همه 79 هی ها شریک بودیم. حسین هر چند چندان سر به کار ما در نشر هومان فرو نیاورده بود اما همه جا و همه وقت کنارمان بود. امین و بهنام و صادق و احسان و مجتبی و توحید و جولان و ...دل در کار داشتند و بسیار هم هزینه پرداختند؛ حسین اما دیگر بود. آنها که نمی دانستند فکر می کردند که گوشه ای از دور دست بر آتش ما دارد. و حقیقت این نبود. حسین با شعور و شرف ویژه خود می دانست درد راستینش چیست. او از چیزی رنج می برد که ما فارس ها درک نمی کردیم. درک نمی کردیم نفی یک فرهنگ و زبان یعنی چه. سال 1384 در ارومیه که با هم رفته بودیم دیدم که حسین چگونه از مردمی که برای خودشیرینی ترکی صحبت نمی کردند خشمگین می شد. و من بعد از چند سال که حسین را ندیدم وقتی شنیدم دستگیر شده است دانستم هنوز آن شعور و شرف ویژه در او جریان دارد. شعور و شرفی که زاده با هم بودن مان بود. ما 79 هی ها.

مجتبی گفت تا عید فطر آزاد می شود. باشد تا همه آزاد شویم.

 

نوشته شده توسط محسن فاتحی در ساعت  | لینک  |