اپئوش آمده است
هدیه به دوستان دانشجوی در بند
شب که برآمد و خورشید در نشست،اپئوش قهقهه زد و با صد هزار شیطان و دو چندان سوار سیاه پوش، از شیب البرز کوه فرود آمد و بی هیچ هراسی از نعره تندرهای وحشی،در دامن کوه خیمه زد.
تند و پیچاپیچ،موج باران با شب می آمیخت و می بارید.بر دشتهای خشک،برکوهستان و بر قله های در ابرها سر فرو برده،بر شهرها و روستاها و خانه ها،بر اپئوش و بر ردای خیس و بلندش.
دست بر افراشت و همهمه ها را فرو خوابانید.
"روزگاری ما را پلید و ناپاک می نامیدند و به کین ما خنجر تشتر رامی آهیختند.جهان را بر ضحاک – این فرزند بد فرجام - تنگ آوردند و خواستتند خود بر آن حکم رانند.
آنک سرود خشم ما!باشد تومار این روزگار نگون را در هم پیچیم.مباد آنکه فرزندان ما در دخمه ها به افسار صد پرخاشجوی،در بند و زنجیر باشند.ضحاک –این فرزند بد فرجام-هزارهزار سال در دماوند کوه به بند بود و پوسید.کنون ای نبیره گان ضحاک!کجاست آن مهرورزی تان بر آن اژدها دوش؟ این منم اپئوش! آفریننده پلیدی و دروغ، نیرنگ و
بد کارگی.خداوندگار خشکسالی.رها کرده ام،تسخرزن وبی باز جست،همه هر چه بود را،تا از پس هزارهزارسال شما را بر کشم و بر اورنگ آن ماردوش بر نشانم.یاری گرم هستید؟"
افراشته باد بیرق اپئوش!
صد هزار شیطان و دو چندان سوار سیاه پوش بر طبل ها کوبیدند و در پای سراپرده ی اپئوش،زیر جرانگاجرنگ باران به رقص در آمدند.
"آه ای پدر، مرا پوسیده پنداشتی و بد فرجام نامیدی!کدامین یک از خیل سپاهیانت را،به قدر من –عربی پدرکش و مادر به خطا،حرامزاده و مغزخوار-یارای آن بود که هفتصد سال بر جهان فرمان راند و حکم بپراکند؟هزارهزارسال در دماوند کوه به بند باشد و هنوز بوی خویش از جهان بشنود!آن روز که زمین را واگذاشتی و به آسمان تاختی،چه کس شانه خماند و آن را بر دوش گرفت؟هزارهزارسال بگذرد و در دماوند کوه به بند باشم – که توام رهانیدی- وهنوز یارای آن داشته باشم تا وجود خویش به گرو دهم!"
پاینده باد ماردوش اژدهافش!
"خموش ای حرام زادگان.ای نبیره گان ضحاک.پنداشته اید یاوه های این پدرکش تمامی راست است؟اپئوش کجا می تواند در آرامش خویش به سر برد وقتی گوی کژکرداری را کسانی دیگر ربوده باشند!دروغ و پلیدی و ستم بارگی هزاران هزارسال تسخیر ما بود!
جهان را به دو نیم کردم.نیمی اپئوش،نیمی ضحاک.چشم پوشیدم از زمین و آسمان را برگزیدم.اما این ناپاک را،این عرب ماردوش را،آهنگر مردی در دماوند کوه به بند کرد!آنگاه او چشم به آسمان دوخت.گمان داشت اپئوش هنوز فرمانروای آسمان هاست.افسوس!هزار افسوس که کژکردارانی بر جام زرین ما دست یافتند و بر جهان چیرگی یافتند.مپندارید اینان چونان شما از شیاطین هستند،یا چونان ضحاک ماردوش و اژدهاوش.بل نوشنده از جام زرین ما،پست و ناپاک مردمانی هستند فرمانروای زمین و آسمان،برکشنده ی دروغ و پلیدی و ستم بارگی،فروزنده صد هزار خورشید دروغین در غارهای اهریمنی خویش! برهم زننده ی هفت اورنگ پادشاهی ما ، در هفت هزار سرزمین.
ای شرم،ای آزرم! کجایید تا فرود آیید بر اپئوش که لبخند چندش آوری شده است بر لبان این ناپاکان!"
سترگ خداوندگاری ست اپئوش، دژم مباد!
باران و سیاهی در هم می لولیدند و پیچ می خوردند و با ضرب و آواز دهل و صدای کوس و نعره ی شیپورها در می آمیختند و با آواری از دهشت و هراس بر زمین تلنبار می شدند.
خشم و بیداد.نای سوگوار شیاطین! اپئوش چنگ در چهره افکنده بود و جامه ی چرکین اش را تا گریبان دریده بود.پرخاشگر و نعره زن! خون از چهره اش بر زمین می چکید و گیاهی، علفی، چیزی پلشت می رویید و با گل و لای زمین در هم فشرده می شد و بوی لاشه ی حیوانی را در هوا می پراکند و بر سر در گریبان فرو برده ی ضحاک می نشست.زمزمه می کرد و روی می خست.
" آه ای پدر.ای پدر! چه کرده ای با فرزندانت؟ این چه دشنامی ست که در این سیاهی روزگار، با نکبت باران بر قامت من فرو می نشیند؟! تو بر کشنده ی ما بودی، تو آموزگار ابلیس بودی.تو جام زرین ات را در اندرون ده هزار توی ظلمات پیچ اندر پیچ ات نهان داشته بودی.کنون چه شد؟چگونه کژکردارانی، پلیدتر از ما، این چنین بر جهان چیرگی یافتند، تا تو را از آسمان به زمین کشاندند ونعره ات را از زمین به آسمان بردند؟! مرا پوسیده و بد فرجام پنداشتی.این نه بهتان که سخنی راست بود.ضحاک پوسیده است.ضحاک بد فرجام است.ضحاک با این همه ناراستی پوسیده و بد فرجام است!"
پشنگ باران.غرش آسمان.سیاهی قیرگون شب ایران.
دل اندر وای، نادیده چهره ی خونین و گریبان دریده اپئوش، فریاد بر کشید:
" پس چه می خواستی از رهانیدن من از دماوند کوه؟ من که بند و زنجیر را هزارهزارسال تاب آوردم و دم فرو بستم."
" خموش ای ددمنش! تو را نرهانیدم تا چنین گستاخ و بی آزرم بر من نعره زنی، بل رهانیدم تا به کین تو تومار این روزگار را درهم پیچم! تو سر خیل شیاطین و دیو بنده گان و نبیره گانت خواهی بود.بکوش سزاوار چنین جایگاهی، اپئوش را سربلند گردانی! "
سر بلند باد اپئوش، پذیره باد بوسه ی ابلیس!
هزارهزارسال پیش بر اسب نشانیدنم و راه دماوند کوه در پیش گرفتند.آفتاب بر چهره ام می تابید و دستان در طناب پیچیده ام عرق کرده بود.راهی بی بازگشت! دشتها و مزارع و کوهها را پشت سر گذاشتیم و فراز مردابی از اسب پایین آوردنم.طناب پیچ و برهنه راه پیمودیم و سرانجام رسیدیم.نگاهبان دژ کشان کشان به زندان درم افکند.چه بد سرانجام بودم.صدای اهریمنان در گوشم زنگ می زد!
" ای ضحاک چنین دژم مباش! آنگاه که به کار آیی رها خواهی شد! "
نیمه ی همان شب آواز اهریمنان به پایان آمد و زمین شکافته شد و مردی در شولای سیاه پیچیده؛ از دل زمین چون ماری بیرون خزید.
" برخیز ای مار دوش! موبدان موبد تو را خواسته است! "
دستانم را از غل و زنجیر رهانید و مرا بر دوش گرفت و در دل زمین فرو شد.گیج و گنگ چشم گشودم و خویش را در میان هفتاد مرد سپید پوش و دستار بند دیدم.هر یک جامی در دست، پیشاپیش آتش بزرگی ایستاده بودند و چشم بر من دوخته بودند.موبدان موبد بر تختی ده برابر قامتش، از زر و سیم، لمیده بود و چیزی نشخوار می کرد.مرا هراس در ربوده بود! چه خوش بود دماوند کوه.سزای اژدها دوش مغز خواری که هفتصد سال بر جهان بیداد کند چه اندک بود! جمشید را با اره به دو نیم کردم و مرداس را زهر خوراندم.زهرت باد ضحاک چنان پادشاهی!
" ای مار دوش! آیا می دانی چرا ما، وقتی همه ی شهر ایران در جشن و شادی به سر می برند، در این دخمه گرد آمده ایم؟ "
گفتم:" خیر نمی دانم! "
" پس بدان! آهنگ پادشاهی ما دیریست به صدا در آمده است.فرزندان و نبیره گان ما به هراس افتاده اند.دیر یا زود هم بند تو خواهیم بود! "
آه از جمع بر آمد!
" ما از تو تنها یک چیز می خواهیم، باقی با خودمان. برگوی کدامین اوراد وفسوس را خواندی تا ابلیس بر شانه ات بوسه زد! اژدها دوشی چون تو باید بداند ابلیس را چگونه چنگ در گریبان زند! "
سرمای حیرتی بر جانم فرو نشست.به ناگاه فریاد برکشیدم:
" رها کنید ضحاک را! چه می خواهید از این دیو آدمی خوار؟ شما خود ابلیسید! با ابلیس چه کارتان است؟ بنگرید بوسه ی ناپیدای او را بر کتف های اهریمنی تان! چه سود از بیداد و ستم پیشگی؟ "
هیاهو درگرفت وموبدان موبد ازتخت به زیرافتاد.به اشاره ای همان مرد با شولای سیاه، از همان راه بازم گرداند.در زنجیرم کرد و زمین را موم گرفت.
هزارهزارسال در بند بودم.دیدم و شنیدم.ابرها در آسمان گذر می کردند و زمان زیر پایم آونگ بود.مردمانی بر آمدند.مردمانی فرو شدند.جنگ و کین و رزم، صلح وبرقراری. رستم از پهلوی رودابه زاده شد.جهان در شگفتی، شغاد آن نابرادر! پیکر آویخته مانی بر دروازه ی جندی شاپور.مزدک و نوشیروان، درختان در خاک نشسته! اعراب، اجدادم.چه بهنگام تاخت آوردند؛دو صد شادی نثارشان! خلیفه، بغداد، بابک خرمدین، قره قاشقا، چه کس تاب دیوانه ای میهن پرست را دارد؟ مغولها، نیشابور، سبزوار، خراسان در خون خویش! از باورم برون بود.نبیره گان هفتاد موبد بر تخت شاهی! صفویان،مشروطه، تبریز،ایرانیان چه کردند! سقوط،سقوط! هرج و مرج!
سرم تاب خورد و دستانی گلویم را فشرد.فریاد زدم و دیوار را خراشیدم.تا دیوبچگانی نقاره زن و آواز خوان از فرود دژ بر شدند و دژبان را دریدند و مرا از زنجیرها فرو گرفتند و به دامن البرز کوه بردند.
گفتم: " خواب می بینم یا آشفتگی روزگار در جانم ریشه دوانده است؟ "
گفتند: " جهانی خبردارشد.چگونه نمی دانی ای مار دوش! بدان و آگاه باش؛فرمانروای دیوان و ددان؛شیاطین و اژدرها؛خداوندگار پلیدی و نیرنگ و دروغ؛ اپئوش؛ به کین خواهی ربودن آوازه اش به دست مردمانی صد چندان فسون کار از تو؛ آمده است! "
