منبع فرانت لاین 12 سپتامبر 2008
نویسنده کی. ساتچی داناندان
" میهن من شادمان از در زنجیرها بودن
بوسه ای روانه کرده است.
همه خواسته ام
از میهنی که مرا ذبح کرده است؛
دستمال مادرم هست
و دلایلی برای مرگی نو"
این کلمات محمود درویش را از نخستین ملاقاتم با وی در شهر فرانسوی " لوروچه له" به خاطر می آورم. هر دوی ما به یک تور شعر خوانی در پنج شهر فرانسه دعوت شده بودیم که جزئی از فستیوال شعر " پرینتیمپس دوپوتس" ( بهار شعرها ) بود. من سال ها پیش شعرهای درویش را خوانده و تعداد کمی از آنها را به زبان مالایالام [ زبان مردم ایالت کرلا در جنوب هند] برگردانده بودم. با این حال گوش دادن به احساسات پرشور و گهگاهی بازگشت موسیقایی اش؛ تجربه وجودی و متفاوتی بود.
درویش پیشتر در مورد شعرش این چنین سروده بود؛
" وقتی کلمات من گندم بودند
من زمین بودم.
وقتی کلمات من خشم بودند
من طوفان بودم.
وقتی کلمات من صخره بودند
من رود بودم.
وقتی کلمات من شهد و انگبین شده بودند
حشرات بر گرد لب های من بودند."
درویش به ندرت اجازه می داد تا شعرش شهد و انگبین شود حتی وقتی افسون چیزی شده بود که " شعر خالص" نامیده می شود. وی اصولأ یک شاعر سیاسی بود اما شاعری که از نگریستن به اسطوره مرگ و زندگی رو برنگرداند؛ آنچنان که در بسیاری از آخرین شعرهایش در مواجهه با واقعیت " جاودانگی" به این موضوع پرداخته است. جاودانگی نیک واژه درویش برای مرگ بود. نیک واژه ای که وی پی از نخستین حمله قلبی اش؛ تقریبأ یک ربع قرن پیش؛ شروع به پیش بینی اش کرد.
او در شعر " دیوار نما " سروده است؛
" و اما من
اکنون که سرشار از دلایل ممکن برای رفتن شده ام
من مال من نیستم
من مال من نیستم
من مال من نیستم."
شاعر خودش از کشش های ضد ونقیض در شعرش آگاه بود. او در مصاحبه ای با نیویورک تایمز گفته است: " هنگامی که به شعر خالص نزدیک می شوم، فلسطینی ها می گویند به آنچه بوده ای بازگرد. اما از تجربه آموخته ام که می توانم خواننده را اگر به من اعتماد کند مسخر کنم. من می توانم نواندیشی ام را داشته باشم و بازی هایم را انجام دهم؛ اگر صادق هستم." وی سعی می کرد تا برداشت خودش از نواندیشی را با استعاره های بومی، بی واسطگی موضوعی، سادگی غزل مانند، وسوسه های سیاسی و دل مشغولی هایی مثل آوارگی و هویت گسترش دهد. [ این موضوع] شعرش را انبوه رویاند و تصویرآفرینی [هایش] درگیرتر و ساختار شعری پیچیده تر و چند لایه تر شد. هم چنین این ممکن است که او می کوشید تا توانایی اولیه اش را حفظ کند. در این گیر و دار وی تعبیر خاص تازه ای از زبان عربی پروراند که زندگی واقعی عرب ها، چه آن ها که داخل [ فلسطین] بودند و چه آن ها که بیرون بودند، را بهتر بیان می کرد و این [ توانایی ] به وی عنوان " ناجی زبان عربی" را اعطا کرد. او نقش مهمی در شکل بخشی به آگاهی فلسطینی ها داشت و شعرهایش جزئی از تار و پود فرهنگ عرب امروزی شد.
" ادوارد سعید " منتقد و متفکر برجسته و دوست درویش توضیح می دهد که چگونه نخستین شعرهای وی نیاز تبعیدی را به بازسازی هویت، بیرون از شکست ها و جدا افتادگی های تبعید بازتاب می دهد. " کار مهم اش کوششی حماسی برای انتقال غزلیات هرز شده درون نمایش نامه بازگشت که به طور نامعلومی عقب انداخته شده است برآورد می شود." ( ادوارد سعید؛ تأملاتی در باب تبعید)
درویش احساس اش را از بی خانمانی در شکل فهرستی از چیزهای ناکامل و ناتمام شرح داده است؛
" من اما تبعیدی هستم.
با چشمان تان مرا مهر و موم کنید.
مرا هر کجا هستید ببرید
مرا هر کجا هستید ببرید.
رنگ چهره را به من باز پس دهید
و حرارت تن را
نور قلب و چشم را؛
نمک نان و وزن شعر را،
طعم زمین ..... سرزمین مادری را.
با چشمان تان مرا محافظت کنید.
مانند عتیقه ای از عمارت اندوه مرا برگیرید.
مرا برگیرید چونان چامه ای از مصیبت من؛
مانند عروسکی، خشتی از خانه ای
بدین سان فرزندان مان بازگشتن را به خاطر خواهند آورد."
وی می دانست که اسفناکی تبعید در از دست دادن تماس با استواری و خرسندی زمین و ناممکنی بازگشت به میهن بود. محمود درویش سال 1941 در روستای " بیروا " شرق " اکر" [ در اسرائیل کنونی ] در خانواده دهقانی متوسطی به دنیا آمد. چون والدینش بر روی زمین کشاورزی شان مشغول بودند، وی نزد پدربزرگش بزرگ شد. وقتی شش سالش بود اسرائیل به روستایش حمله کرد و وی مجبور شد با خانواده اش به لبنان فرار کند. آن ها مدت ها بعد وقتی بازگشتند تنها روستای نابود شده ای را یافتند و پس در " گالیلی " ساکن شدند. در خانه درویش کتابی نبود. نخستین تجربه شعری اش، شنیدن صدای خواننده دوره گردی بود که از دست ارتش اسرائیل گریخته بود. برادر بزرگترش او را به سرودن شعر تشویق کرد.
نخستین شعر
عرب های اسرائیلی از سال 1948 تا 1986 تحت حکومت نظامی [ اسرائیل ] بودند. آن ها شهروندان درجه دومی محسوب می شدند که آزادی رفت و آمد نداشتند و از مشارکت در فعالیت های سیاسی منع شده بودند. درویش نمی توانست با میل قلبی به جشن های سالگرد تأسیس اسرائیل بپیوندد. نخستین شعرش که در دوران مدرسه سروده شده بود در قالب گفتگوی بین یک پسر بچه عرب با دوست یهودی اش بود. پسر عرب به دوستش می گوید که وی یک خانه، عروسک ها، بازی ها و جشن ها [ ی خودش را دارد ] ولی او هیچ یک از این ها را ندارد. آیا به خاطر این نیست که آن ها نمی توانند با هم بازی کنند؟ این شعر دولت نظامی [اسرائیل] را رنجاند و به درویش هشدار داد که اگر به سرودن چنین شعرهایی ادامه دهد پدرش کارش را در معدن از دست خواهد داد.
درویش با دور بودنش از بیروت فرصت کمی برای آشنایی با شعر امروزین عرب داشت، شعری که در آن جا بوسیله شاعرانی چون " آدونیس" و " نزار قبانی" و دیگران حول نشریه " الشعر" پروانده شده بود. وی خواندن اشعار شاعرانی که بیشتر عبری بودند مانند " یهودا آمیچای" یا برگردان عبری اشعاری شاعرانی مانند " فدریکو گارسیا لورکا" و " پابلو نرودا" را دنبال کرد. نخستین دفترهای شعر درویش " برگ هایی از درخت زیتون" (1964)، " عاشقی از فلسطین" (1966) و " پایان شب" (1967) در اسرائیل چاپ شدند. در این ایام وی عضو " راکاه"، حزب کمونیست اسرائیل و سردبیر روزنامه عربی آن " الاتحاد" بود و چندین بار به زندان افتاد یا تحت بازداشت خانگی قرار گرفت.
نخستین شعرهای درویش متأثر از فرم های کلاسیک بود اما در نیمه دهه 1960 وی زبان خاص سرراست تر و مردمی تری را پروراند که قابلیت نزدیکی به زندگی روزمره را دارا بود. تصویرهایش از خاک روستایی، باغ های زیتون، باغستان ها، آویشن، ریحان، سنگ ها و گیاهان برآمده بود. بیشتر شعرهایش اثری پوخ پوخ شده مانند نارنجک های دستی داشتند. طعنه و خشم و غضب از بی عدالتی عیارهای شعر مقاومت اش بودند. موضوع فلسطین برای وی منشوری بود تا احساسات انترناسیونالیستی را بازتاب دهد. زمین و تاریخ فلسطین خلاصه ای از عصر طلایی ای [ که در آن مسیح بازخواهد گشت] بودند که نشانی از تأثیرهای کنعانی، عبری، یونانی، رومی، ترکیه عثمانی و انگلیسی را در خود داشتند و هویت مرکزی شان را حفظ کرده بودند. التقاطی گری و گزینش آزاد درویش از فهم این تنوع تأثیرهای ذاتی نشأت می گرفت که هویت عربی را شکل می دادند. درویش در سال 1971 اسرائیل را به منظور ادامه تحصیل در دانشگاه مسکو ترک کرد و بعدها به " مرکز تحقیقی فلسطین" در بیروت پیوست. سپس به تونس و پاریس نقل مکان کرد. وی در سال 1987 یکی از اعضای اجرایی " سازمان آزادی بخش فلسطین" شد و بازخوانی ادبی پرقدرت " الکارمل" را ویرایش کرد. وی به همراه " الیاس خوری" رمان نویس و ادوارد سعید در پیش نویس کردن " اعلامیه خودمختاری فلسطین" [ به سازمان ] کمک کرد.
درویش اما خردمندانه خودش را از آلودگی های سیاست دور نگه داشت. او اظهار داشته است " من یک شاعر با نگرشی خاص درباره واقعیت هستم." او هم چنین تعداد کمی داستان کوتاه نوشت و شعرهایش را با مشاهده و طعنه و انسانیت درآمیخت. وی خوش بینی اش را در برابر همه امتیازات دهه 60 حفظ کرد.
" خیابان ها ما را احاطه کرده اند
هم چنان که در میان بمب ها راه می رویم
آیا به مرگ خو گرفته اید؟
من به زندگی و آرزوهای بی پایان خو گرفته ام.
آیا مردگان را می شناسید؟
من آدم های عاشق را می شناسم....."
یا آن چنان که مدتی بعد سرود؛
" ما آن چه زندانی ها می کنند انجام می دهیم
و آن چه بیکارها انجام می دهند؛
ما امید می کاریم."
[ دفتر شعر] " سرگذشت بیروت" را وقتی در پاریس بود سرود. " یادی برای فراموشی" شعری به نثر، آمیزه ای از لطافت طبع و خشم و تأملاتی درباره تبعید و خشونت بود. درویش در سال های پایانی [ زندگی ] اش به سوی شهودگرایی چرخید و میرایی انسان دل مشغولی اش شد. وی در سال های 1984 و 1998 دچار حمله قلبی شد. در 1993 از آن جا که نمی توانست توافق نامه اسلو میان سازمان آزادی بخش فلسطین و اسرائیل را که فکر می کرد " توافق خطرناکی " بود را بپذیرد؛ از کمیته اجرایی سازمان کناره گیری کرد. تصمیمی که هرگز از آن پشیمان نشد. وی در مصاحبه اش با نیویورک تایمز گفت: " امیدوارم اشتباه کرده باشم. [ چون اگر] حق با من باشد بسیار اندوهگینم." در سال 1995 برای دیدار مادرش که شعرهای بسیاری برایش سروده بود به اسرائیل بازگشت.
" من برای نان مادرم
کافه مادرم
لمس کردنش
خاطرات کودکی که در من روئید
هر لحظه پر می کشم
زندگی من
در لحظه مرگم
باید به ارزش اشک های مادرم
بیرزد....."
اسرائیل به وی اجازه اقامت نامحدود در بخش خودمختار کرانه باختری را داد. او سال های آخر عمرش را در " رام الله" و " عمان" پایتخت اردن گذراند. گزیده اشعارش که به زبان عبری ترجمه شده بودند در جولای 2007 چاپ شد و وی در "حیفا" در یک جلسه شعرخوانی با حضور 2000 نفر اشعارش را خواند. درویش از پیروزی حماس در غزه خرسند نشد. توضیح اش [ از این امر] به طرز پیامبرگونه ای طعنه آمیز بود؛ " ما پیروز شده ایم. غزه استقلالش را از کرانه باختری بدست آورد. یک فرد [ فلسطینی ] اکنون دو دولت، دو زندان دارد که به یکدیگر کاری ندارند. ما لباس های جلاد را به تن کرده ایم."
9 آگوست 2008 درویش پس از یک عمل قلب باز در بیمارستانی در تگزاس مرد. وی جوایز و نشان های مهمی را کسب کرد. جایزه " لوتوس" 1969 ، " جایزه صلح لنین" 1983 ، " جایزه آزادی فرهنگی لانان" 2001 و" جایزه اصلی پرنس کلوز فوند" در سال 2004 . پادشاه مراکش وی را به دریافت جایزه " موروکن ویزام آف انتلکتوئل مریت" مفتخر نمود و فرانسه لقب " پادشاه هنر و ادبیات" را به وی اعطا نمود. درویش بدون داشتن فرزندی دوبار ازدواج کرد و دوبار طلاق گرفت. بیشتر شعرهایش توسط همسر اولش " رانا کابانی" به انگلیسی ترجمه شد. در بحبوحه سال 2000 وزیر آموزش اسرائیل تلاش کرد تا شعرهای درویش را در برنامه ی تحصیلی مدارس اسرائیل بگنجاند اما به دلیل تهدیدهای جناح راست مجبور به برداشتن آن ها شد. نخست وزیر [ اسرائیل] اظهار داشت که " کشور هنوز آماده نیست." اکنون پس از مرگ درویش این ائده دوباره توسط دولت اسرائیل مطرح شده است. " گوش شالوم" وزیر آموزش تصریح کرده است " محمود درویش در میان ما متولد شد و مانند یک شهروند نه کم و نه بیش اسرائیلی بالید. واقعیت این است که دولت اسرائیل قادر نبود احساس تعلق به این استعداد خداداد شگرف بدهد و وی را سال ها به تبعید فرستاد. آیا این نشان رسوایی ما نیست؟"
هویت پارادوکسیکال
درویش وقتی پارادوکس فلسطینی بودن را کشف کرد، دل مشغولی های جهانی را به این هویت گره زد. این پاردوکس " بودن و نبودن" برای کسی مثل درویش که فلسطینی ای ساکن اسرائیل بود به مراتب بدتر بود. وی از این هویت پارادوکسیکال در شعر " دیوار نما" سخن گفته است؛
" هر زمان دنبال خودم می گردم
دیگران را می یابم
و هر وقت دیگران را می جویم
تنها خود بیگانه ام را می یابم
پس آیا من فردی مملو از دیگران هستم؟ "
محتوای این شعر به طور ریشه ای از نخستین شعر جسورانه اش " کارت هویت" متفاوت است؛
" این را ثبت کنید.
من یک عرب هستم.
و شماره کارت من پنجاه هزار است.
هشت فرزند دارم
و نهمی بعد از تابستان متولد می شود.
چیز ناراحت کننده ای هست؟ "
درویش مفهوم گسترده ای از آن چه یک عرب بود مد نظر داشت. این مفهوم هرگز برای وی یک هویت بسته نبود بلکه [ مفهومی ] متکثر همیشه باز برای دیگران بود. شعرش دیالوگی با چند فرهنگ بود و در آن وی از اسطوره های یهودی و مسیحی و اسلامی استفاده کرد. " منیر عکاش " در مقدمه ای بر " آدم از دو بهشت" درویش، خاطرنشان کرده است که کار شاعر وقتی بهتر به چشم می آید که در متن [ آثار] " دبلیو. بی. ییتس"، " سنت جان پرز"، سورئالیست ها و یونانی ها و عبری ها خواند شود. وی متذکر این نکته شده است که درویش چگونه [ شعرهایش را ] فراسوی سنت های متنوعی که در آثاری چون " حماسه گیلگمش" ، " کتاب ارمیای نبی" ، " کتاب مصری مرده" و " هبوط ایشتار به عالم اموات" آمده است؛ به تصویر کشیده است.
درویش تنها گلچین فصیحی نبود بلکه ابعاد هویت فلسطینی را بواسطه آمیختن اسطوره ها و سنت های شفاهی کشف کرد. در تخیل شاعر تبعیدی حتی تجربه یک آمریکایی بومی ابزاری برای روح دمیدن در جهان فلسطینی می شود. هم چنان که در شعری حماسی مانند " حرف سرخ پوست" به چشم می آید و " جی. کریستن اربان" منتقد به خوبی [ این موضوع را ] تحلیل کرده است. ( در کتاب ادبیات و ملت در خاورمیانه) حماسه، واقعیت زندگی در اشغال را بازمی تاباند. واقعیتی که ماندگارتر می شود و هستی تاریخی مردم فلسطین را تهدید می کند و شرایط جهانی انسان را نمادسازی می کند.
" بادها آغاز و پایان مان را بازگو خواهند کرد
خونریزی کنونی مان، روزهای به خاک سپرده مان
در خاک افسانه......
غریب است آن چه غریبه می گوید!
او کودکان و پروانه هایمان را بر زمین افکنده است.
آن چه به باغ مان قول داده ای، غریبه
آیا توانی ساخت؟
گل های آلیاژی زیباتر از مال خودمان؟
آن چنان که آرزو می کنی.
اما آیا می دانی
یک گوزن به علفی نزدیک نخواهد شد که آلوده شده است
به خون ما؟ "
و این نیایش سرخپوست بومی ست برای اربابان؛
" برگیر آن چه از شب نیاز داری
اما دو سه تا ستاره بگذار
برای دفن
مرده نجومی مان.
برگیر آن چه از دریا می خواهی
اما کمی موج بگذار
برای صید چند ماهی.
همه طلاهای زمین و خورشید را برگیر
اما سرزمین نام هایمان را برای ما بگذار.
پس باز گرد غریبه، دوباره جستجویت را از سر بگیر
یک بار دیگر برای سرخپوست ها."
و آن ها به خاطر می آورند؛
" ما در گذشته خاطره عشق مان را حفظ کرده ایم
در خمره هایی مانند خمره های نفت و نمک
ما در بال های پرنده های آبزی پیوند خورده بودیم."
خواست سرکوب شده ی؛
" نی لبک باد بر مردم این سرزمین مجروح می گرید
و فردا برای شما خواهد گریست."
آن ها زمانی را به خاطر می آورند که در آمریکا بالیده بودند؛
" پیش از یورش تپانچه های انگلیسی، شراب فرانسوی و آنفولانزا"
آن ها سینه به سینه تاریخ شفاهی شان را نزد " گوزن مردم" می آموزند؛
" ما برای شما خبرهایی از پاکی آورده ایم
و گل های مروارید،
اما شما خدای تان را دارید
و ما خدای مان."
این شعر با آرزویی برای یکپارچگی و خواست نیرومند تنوع، از نفرت فراتر می رود و از راه حل سیاسی ساده اجتناب می کند و این گونه ادامه می یابد که ما " موجورات یکپارچه شده ای در جهانی مستعد یکپارچگی " شده ایم.
درویش شاعرانه های جدیدی در شعر عرب پدید آورد، شاعرانه هایی از فضا و مکان. وی در به تصویر کشیدن اماکن، درختان، خاک، حیوانات، غذاها و لبخندهای فلسطینی به شدت دقیق و وسواسی و شاعرانه بود. شعر او با قدرت؛ سنت عربی عشق صوفی را در حماسه های شاعرانه ای مثل " قصیدة الارد" ( شعر سرزمین ) به کار برد.
با یادآوری کشته شدن پنج دختر دانش آموز معترض در" روز فلسطینی زمین " بدست ارتش اسرائیل در 30 مارس 2001، وی استعاره هایی پرداخت که با ظرافت از زمین به سیاره و دختران و خون ره می برد.
" در ماه مارس
در سال شورش
زمین به ما گفت خونش پنهان است
در ماه مارس
پنج دختر در آستانه درب دبستان
بنفشه فام گذشتند
تفنگ داران گذشتند
شعله کشیدند.
با گل های سرخ
با آویشن
آن ها سرودند
ترانه خاک را
و به زمین داخل شدند
در آغوش ابدی کشیده شدند
مارس به خاک آمد
بی ژرفای زمین
بی رقص دختران.
بنفشه ها بر روی دخترک سر خم کردند
پس آواز دخترک توانست از پرندگان گذر کند
به سوی نوک هایشان
در آواز و در قلب من......"
شعر، زمین را امتدادی از روحش، دستانش و سنگفرش زخم ها می نامد؛
" من بال های قلوه سنگ ها می نامم
پرندگان می نامم
درخت بادام و انجیرها
من راه شیار شده می نامم
و درختان.
به آرامی شاخه ای را می کشم
از درخت انجیر سینه ام
مانند یک سنگ پرتابش می کنم
تا تانک های پیروز را منفجر کند."
به خاطر آگاهی سترگ تراژیک از دست دادن وطن و ریشه هایش، برای درویش استعاره برآیند نیرومندی شد که به گونه ای معجزه آسا جهان ذره ذره شده اش را بازسازی کرد و مفر قدرت گرفته ای برای بی قدرت و خانه ای برای بی خانمان شد. استعاره ها هر گوشه وطن اش را غزل واره در آغوش کشیدند و به واسطه آن ها شعر فلسطین گمشده اش را به صورت هنرمندانه ای بازآفرینی کرد. در جهان شعری اش سنگ، باد می شود و زندان، گل ها. هم چنین طعنه ای قوی در خود دارد مانند این خطوط؛
" کشوری از کلمات مال ماست. حرف، حرف
اجازه دهید راهم را مقابل یک سنگ قرار دهم."
یا در این خطوط؛
" آن ها دهانش را از پر آکندند در زنجیرها
و دستانش را به سنگ مرده بستند.
گفتند تو یک قاتل هستی.
غذا، لباس و پرچم اش را گرفتند
و درون چاه مرده افکندندش.
گفتند تو یک دزد هستی.
از هر روزنه ای بیرونش کردند
و معشوق جوانش را برگرفتند.
سپس گفتند
تو یک پناهگاه هستی."
وی در " دولتی از حصار" شعر را این گونه تعریف می کند؛
" به خاطر یک خواننده، به شعر؛
دختر نهستی،
پشت گرم نباش.
آن نه شهود است و نه فکر
بلکه بیشتر احساس مغاک است."
بیستمین دفتر شعر درویش " دیوار نما " حالت میانجی گرایانه ای داشت. در این دفتر وی به ابدیت می اندیشد؛
" برای من عمر کافی وجود ندارد
تا پایانم را به سرآغاز وصل کند."
اما نخستین شور و شر شعری اش به شعرهایی که در سال های 2002-2001 سروده است باز می گردد. شعرهایی مانند "محمد" ، " قربانی" و " دولتی از حصار". شعر " دولتی از حصار" وی، دولت فلسطین را در تصاویری ژرف محصور می کند.
" حصار دوره ی چشم براهی ست
چشم براهی بر روی نردبانی خمیده
در میان توفان."
یا
" زنی از ابر خواهش کرد؛
عشق دردانه ام را در آغوش گیر
پیراهن من از خون او خیس شده است.
اگر نمی خواهی بباری، عشق من
درختان اشباع از رطوبت باش، یک سنگ باش
و اگر نمی خواهی سنگ باشی، عشق من
یک ماه باش، ماهی در رویای کسی دوست داشتنی،
زنی به پسرش چنین گفت
در خاکسپاری اش. "
شعر از آن هایی که بر درگاه ایستاده اند دعوت می کند تا به درون آیند و با مردمش کافه عربی بنوشند تا آن ها دوباره مطمئن شوند که عرب ها نیز مردمانی مانند آن ها هستند.
هنگام دریافت " جایزه اصلی پرنس کلوز فوند" در اتریش، محمود درویش در سخنرانی اش چنین گفت:
" هر چند یک فرد تنها می تواند در یک مکان متولد شود، ممکن است چندین بار هر کجا بمیرد. در تبعید و در زندان ها، در وطنی که با اشغال و بیداد به یک کابوس بدل شده است. شعر شاید آن چیزی ست که به ما پروردن خیال فریبا را می آموزاند. چگونه بیرون از خودمان چندین و چند بار دوباره متولد شویم و چگونه کلمات را برای ساختن جهانی بهتر، جهانی داستانی بکار بریم. جهانی که ما را قادر می سازد تا میثاقی برای صلح فراگیر و همیشگی ...با زندگی ببندیم."
